تبليغاتX
..:: Road ::..
بند سوم: سادگی

یه روزی بود یه روزگار

قصه عشق موندگار

طفلی دل ساده من

فریاد میزد ، هوار هوار

میخواست بگه ساده نباش

بهش بگو یواش یواش  

     بسه دیگه تا کی دورغ؟

            برو دیگه پیشم نباش

دلم میخواست داد بزنم

یا حتی فریاد بزنم

بهت بگم دوستت دارم

تو زندگیم تو رو دارم

نگاه پاک و غم زده ات

گرفته بوی باورم

من هم تو این دنیا دیگه

جز تو کسی رو ندارم

از وقتی رفتی دل من

زندونی کرده خودشو

میگه همینجا میمونه

مگر که با صدای تو

بهش میگم ساده نباش

بیا با من بخون براش

   بسه دیگه تا کی دروغ؟

           برو دیگه پیشم نباش

+ نوشته شده در  84/03/31ساعت 9:32  توسط محمد  | 

بند دوم: خط مواز

بر سر شاخه پیچیده بید

بنشست پروانه

و برای من گفت

       ز غم دو عاشق دل داده

هر دو رسوا شده بودند

با همان نگاه اول

هر دو از هم برده بودند

آن دل شیدای پرپر

هر دو با هم رفتند

تا ته جاده پر پیچ و خم و پر چاله

   مثل پرواز دو تا پروانه

با هم میرفتند

        با هم میگفتند

                با هم میخواندند

تا به آن گه که صدایی آمد

و معلم رو به علم ورزان گفت:

دانش آموز کلاس

        بشنو از من تو یه راز

در ته جاده پر پیچ و خم تخته سیاه ، چیزی نیست

چون که هرگز نرسد، تا ابدیت بر هم

سر دو خط مواز 

+ نوشته شده در  84/03/30ساعت 11:13  توسط محمد  | 

بند اول: لحظه

کوچه ای کاه گلی

              تنها میرفتم

خواستم تا ته باغ

جرعه ای مرگ بنوشم

و تن فانی را

رسته از روح کنم

 ناگهان چشمانم

       به سپیدی رخ زیبایت شد خیره

لحظه ای بیش نبودی ، رفتی

                        زندگی شد تیره

مردنم را در باغ

چال کردم، رفتم

و کنون در دنیا

   در پی زلف سیاهت، مستم

من خسته ، تن را

      همچنان در پی آن روی چو ماهت ، هستم.

+ نوشته شده در  84/03/29ساعت 12:36  توسط محمد  | 

بند سوم: خنده

اینک می خندم

من به این زندگی پوچ خودم میخندم

من به این بی هدفی به این بلا میخندم

من به بی ستاره بودن شبم ، عاقبتم میخندم

من به آن آبی دریا ، به گلها میخندم

من به فریاد ((لااله الاالله)) میخندم

به همه زمزمه های دم صبح مادرم ، خدا خدا ، میخندم

من به فریاد و غم و دام بلا میخندم

سر این دو راهی عشق و صفا ، درد و بلا ، میخندم

بر سر رابعه علی ، حسن ، دعا ، خدا ، میخندم

من به عشق به علی مرتضی میخندم

اینک میخندم

        باز هم میخندم

تا به آن روز که با هم ، من و تو ، ما و شما

                                 میخندیم

+ نوشته شده در  84/03/29ساعت 9:43  توسط محمد  | 

بند دوم:خستگی

خواستم با تو بگم

خسته از زندگی ام

با همه لودگی ام

پر افسردگی ام

خواستم با تو بگم

تن من پوسیده

دست من لرزیده

دل من رنجیده

خواستم با تو بگم

در برم باش عزیز

تو که شادی از غم

مرهمم باش عزیز

خواستم با تو بگم

آن همه ناگفته ها را

دل به دل سپرده ها را

همه درد و غصه ها را

خواستم با تو بگم

دل پژمرده مارا دریاب

خواستم با تو بگم

از غم دوری مرگم فریاد

خواستم با تو بگم

بی تو تنها هستم

از برم دور مشو

با تو من سرمستم

خواستم با تو بگم

که به ناگه گفتی

((خسته ام ، هیچ مگو))

به فنا پیوستم

 

+ نوشته شده در  84/03/28ساعت 12:22  توسط محمد  | 

فردای سپیدم کو

آن عشق و امیدم کو

شادی روز سکوت ابدی

مرگ شیرینم کو

خوشی و هلهله رفتن من

غربت سکوت ماتم زده ام

دل آزاده و پاک و ساده ام

درد شیرینم کو

رفتنم دشوار است

زندگی زندان است

و رهایی از آن

آه.. بی پایان است

کاشکی من بودم

مثل موری ساده

کاشکی می مردم

مثل یک پروانه

زندگی همچون یک

جرعه در پیمانه است

کار ما بگذشته

تن خراب باده است

کی رسد آن روزی

که ببندم در این می خانه

کی رسد آن روزی

که رود جرعه ته پیمانه

 

 

 

+ نوشته شده در  84/03/24ساعت 11:33  توسط محمد  |