تبليغاتX
..:: Road ::.. - سرشت پاک
همه چیز مثل همیشه بود. حتی بهتر از همیشه. تکرار روزمرگی ها ولی با یک حس تازه که مدتها فراموش شده بود. یک روز شاد و خوب.

تا آخرین لحظه کارم انرژی داشتم. تقریبا تمام چیزهایی که دوست دارم در زندگی روزمره ام داشته باشم (با یک مقدار کم و کاست) اتفاق افتاده بود و همه چیز خوب پیش میرفت تا...

تا زمانی که به خونه برگشتم. یک دفعه تمام ذوقم پژمرده شد. همه اون حسهای خوب از بین رفت.

فکرشو بکن. با کلی شور و حال برگردی خونه و بخوای تمام آدمهایی رو که میبینی شریک شادی خودت بکنی تا با خوشحالیشون به لذت کامل برسی، اونوقت با دو تا چهره ی عبوس و ساکت روبرو بشی با رفتار سرد و زننده و نگاهی نگران و خیره به بی معنا ترین برنامه تلویزیون.

بر حسب عادت یا شاید برای بهتر سنجیدن موقعیت سلام کردم.

جوابها مثل همیشه نبود. سرد و بی روح و ظاهرا از روی اجبار.

دیگه حرفی نزدم. میدونستم که بالاخره خودشون شروع به صحبت میکنن.

من هم نشستم و خیره شدم به تلویزیون. ولی حواسم اونجا نبود.

تمام فکرم مشغول این بود که دوباره کدوم یکی از کارهای من باعث شده جو خونه به هم بریزه. دوباره چه اشتباهی کردم یا متوجه کدوم اشتباهم شدند؟

بالاخره این سکوت شکست، ولی...

بابا همیشه یک جور خاصی حرفهاشو میزنه. با یک جمله کوتاه و ساده، و یک طنز مخفی.

- ناگواری اتفاق افتاده.

بخاطر استرس زیاد تقریبا تمام پوست لبهامو با دندون کنده بودم. یک لحظه فکر کردم چه کاری کردم که با صفت ناگوار توصیفش میکنه؟! یعنی اینقدر بد بوده؟

- خب؟

- ...

کاش همه چیز به سادگی و کوچیکی ذهن من بود.

خدا سرشت پاک رو قبل از اینکه فرصت اشتباه پیدا کنه به جایگاه اصلیش بر میگردونه.

+ نوشته شده در  86/03/20ساعت 1:45  توسط محمد  |